اخبار محرمانه - فرهیختگان /متن پیش رو در فرهیختگان منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
زینب مرزوقی| تنهای تکهتکهشده، کفنهای کوچک و پرشده با پنبه، چسبی که روی تکههای کوچک زدهاند تا تکهها داخل تابوت گم نشوند. عنوانی که با ماژیک قرمز روی کفنها نوشته شده: «خواهر شهیده گمنام»، «شهید گمنام 61» و... تمام این جزئیات بهتنهایی میتواند چند سال از عمر آدم بکاهد. حالا اینکه تکههای دیگری از عزیزت بازگردد و رخت عزا از تن درنیاورده، بار دیگر عزادار شوی؛ بهاندازه تمام تکههای پیکر آن عزیز میتوانی هر روز و هر روز، بارها بمیری و زنده شوی. روز گذشته بقایای شناساییشده پیکر 34 دانشآموز و معلم مدرسه شجره طیبه میناب تشییع و تدفین شد.صدای بوق آزاد تلفن. در این سمت خبرنگاری نشسته است که باید بار دیگر با خانوادههای مینابی درباره فرزندانشان و تشییع دوباره آنها گفتوگو کند؛ این بار اما قصه فرق میکرد. کلمات روی زبانم نمیچرخد. دلم نمیخواهد مثل ژورنالیستهای حرفهای فقط تسلیت بگویم و از بازگشت بخشی از پیکر مطهر دیگر از عزیزدردانه آن خانواده سؤالوجواب کنم. تلفن را پاسخ میدهند. چه بگویم؟ حقیرتر از کلمات در آن لحظه چیزی نبود. پدری پشت تلفن پاسخ میدهد. بغضم را فرومیخورم و میگویم: «چشمتان روشن. جگرگوشهتان بازگشت».
راز پسر مینابی، یکبار دیگر همراه او دفن شد
گلزار شهدای میناب پس از نزدیک به پنج ماه دوباره میزبان تشییع پیکرهایی شد که از روزهای نخست جنایت قابلشناسایی نبودند. تکههای سوخته و خردشدهای که با هیچ نشانهای برای خانوادهها قابلشناسایی نبودند و حالا پس از ماهها انتظار برای دریافت پاسخ آزمایشهای دیانای، راهی خاک شدند. در میان آن چند پیکر کامل، مابقی اجزای تکهتکه شده کودکانی بود که در کاورها و تابوتها پیچیده شده بودند تا یا تحویل خانوادهها شوند و در کنار مزار بچهها به خاک سپرده شوند یا در مزاری دستهجمعی به یاد همان روزهایی که در مدرسه دور هم جمع شدند، با هم به خاک سپرده شوند. داستانها یکی از دیگری دردناکترند؛ مثلاً شهیدی که قرار نیست نامش فاش شود. او در این متن «پسر مینابی» است؛ پسری که دلش میخواست وزیر اقتصاد شود. مکبر مسجد محلهشان بود و بعد از چند روز جستوجو و خواهش و تقلا برای بازگشتش، بالاخره نشانهای از خودش فرستاد. نه اینکه پدرش از من خواسته باشد تا پسرش گمنام بماند. نه. فقط مدام تکرار میکرد که مادر «پسر مینابی» نمیداند که از پسرمان فقط یک پا به خاک سپرده میشود. این یک قرارداد نانوشته اخلاقی میان خودم است تا اگر روزی این گزارش دستبهدست شد و به دست مادر پسر مینابی رسید، خبردار نشود که پسرش پیکری ندارد. روز گذشته از پسر مینابی یک پای دیگر تشییع و به خاک سپرده شد. مادر تا لحظه آخر خبر نداشت قرار است عضوی از پیکر فرزندش تشییع شود. هنوز که هنوز است هم فکر میکند با پیدا شدن این پا، حالا اعضای پیکر پسرش کامل است.
پدر پسر مینابی پشت تلفن برای تعریفکردن قصه پسرش کمی این دست و آن دست میکند. میگوید که اتفاقاً مادر پسرک هم کنارش نشسته و حال خوشی ندارد. سؤالها را طور دیگر پاسخ میدهد تا اینکه درنهایت میگوید که همسرش کنارش نشسته و نمیخواهد مادر از جزئیات پیکر پسرش خبردار شود.پدر قصه را از همان روز نهم اسفندماه شروع میکند. صبحی که پسرک را بوسیده و راهی مدرسه کرده بود. اما حوالی ساعت 11 صبح، مدیر مدرسه طی تماسی از او خواسته بود تا دنبال پسرک به مدرسه برود. با اینکه پسر مینابی هر روز با سرویس به خانه بازمیگشت؛ اما چیزی ته دل پدر میگفت که امروز با باقی روزهای دیگر فرق دارد. پدر هنوز تقاطع را دور نزده بود که صدای سوت مانندی از روی سرش عبور میکند. سر که میچرخاند، صدایی مهیب زمین را میلرزاند و دود همهجا را میگیرد.
انفجاری در محدوده مدرسه رخ داده است. در فاصله چند ثانیه، انفجار پشت انفجار را میبیند. مینابیها همه به سمت مدرسه میدوند و همه فریاد میزنند که مدرسه را زدهاند. «برای یک لحظه باورم نمیشد که ممکن است مدرسه را زده باشند.» ماشینش را رها میکند و همراه باقی مردم به سمت مدرسه میدود. آنهایی که نزدیکتر هستند، زودتر میرسند. پدر مثل همه پدرها، خودش را به در مدرسه پسرانه میرساند. دود همه جا را گرفته است. مردم جیغ میزدند، فریاد میزدند و میان فریادها میگفتند که دست و پاهای بچهها روی زمین ریخته شده است. چند تا از دختران پیشدبستانی از میان آوار و خاک، با سر و صورت خونی بیرون میآیند. بچهها ترسیدهاند و بدنشان مثل بید میلرزد. پدر پسرک جلوتر میرود. خودش را به حیاط مدرسه میرساند. «روی زمین پر از تکهها و اجزای بدن بچهها بود. اجزا و تکهپارههای بچههایمان روی زمین ریخته بود. احتمالاً اینها بچههایی بودند که در حیاط منتظر خانوادههایشان بودند و حالا تکهها و اجزای سوخته بدنشان روی زمین ریخته. بعضی تکهها حتی هنوز نبض داشتند و تکان میخوردند.»
همه مردمی که آنجا این صحنهها را دیدند، با یک حالت خاص و به شکل دیوانهوار رفتار میکنند. حق دارند. باورشان نمیشد، سیاهترین روز عمرشان چنین رقم بخورد. یکیشان شروع کرد به جمع کردن اعضای پیکر بچهها و دیگری از آدمهای آنجا سراغ فرزندش را میگیرد. هرکسی یک حالی دارد. پدر پسر مینابی هم یکی مثل آنها. یکبار میان اعضای تکهتکهشده پیکرها پی پسرش است. یکبار وسط محوطه باقیمانده از مدرسه میرود و بلند صدایش میکند تا شاید جوابی بشنود. به هرکسی که میرسد، نشانههای پسرش را میدهد. پدرهای دیگر هم کم از این حال نداشتند. آنها هم سراغ دختر و پسرانشان را از این و آن میگیرند. یکی نشانه از کیفش میدهد و یکی قدوقواره فرزندش. اما هیچکس بچههایشان را ندیده است. هیچکس نمیداند پسرمینابی کجاست. محوطه خالی از دانشآموزان مجروح میشود. برای همین خانوادهها حالا برای پیدا کردن پیکر بچههایشان، به سراغ آوارهای مدرسه میروند؛ آوارهایی که حالا بر سر تمام رؤیاهایشان خراب شده است. هنوز شعلههای آتش دست از سر مدرسه برنداشتهاند. زمین هنوز گرم است و بخشی از آوار بهجامانده از مدرسه میسوزد و دود در هوا میپیچد. شدت حرارت زیرآوار نمیگذارد خانوادهها با دست خالی بیشتر از یک الی دو متر را جستوجو کنند. هرکس به اندازه توان خودش، آوار و آجر و هر چیز دیگری را از سر راه برمیدارد تا بچهها پیدا شوند. پدر پسرک اما میداند چه خبر است: «وقتی آوار را دیدم، فهمیدم که هرکسی که زیر آوار باشد دیگر امیدی به زنده ماندنش نیست. ولی باز هم برای پیدا کردن پسرم تلاش خودم را کردم.»
پیکرهایی که در محوطه هستند، جمعآوری میشوند. به خانوادهها اعلام میشود که بعضی از بچههای مجروح و بخشی از پیکرها را به بیمارستان اصلی شهر منتقل کردهاند. خانواده پسر مینابی هم دنبال پسرشان در بخشها و روی تختهای بیمارستان میگردند. امید دارند شاید مجروح باشد. شاید پیکرش در همان ساعتهای اول پیدا شده است. اما واقعیت سرنوشت پسر مینابی تلختر از احتمالات خانوادهاش بود.
خانواده پسر مینابی دوباره به مدرسه باز میگردند. حوالی ساعت 2 الی 3 بعد از ظهر است و آواربرداریها آغاز شده. در میانه آواربرداری، درمانگاه تخصصی که در نزدیکی مدرسه است، مورد اصابت واقع میشود. مردم پراکنده میشوند. عصر همان روز، تازه به پیکرهای دختران مدرسه «شجره طیبه» میرسند. «پیکر سالم در میان آوارها کم بود. همه اعضای له شده دختر بچههای شهرمان بود. آن همه آهن پاره و بتن و شدت انفجار چیزی برای دلخوشی خانوادههایشان باقی نمیگذاشت. بعضی اعضا و جوارح و گوشت تن بچهها با آجر و تکه موزاییک و سنگ هم که شده بود، توی کاور قرار میگرفت تا بلکه نشانه و اجزایی از آن دانشآموز باقی بماند. بااینوجود برخی خانوادهها در میان همان اعضای نامشخص هم دنبال نشانهای از بچههایشان بودند تا کاورها توی آمبولانس قرار میگرفت، دنبال کاور میدویدند. حالا با پای پیاده یا وسیله. فرقی نمیکرد. اما خودشان را به بیمارستان میرساندند تا فرزندشان را شناسایی کنند. ما هم همین بودیم.»
پس از آواربرداری، از ساعتی به بعد تعدادی ماشین سردخانهای هم اضافه میشود. پیکرها را درون کاور، ردیف میکنند و بعد از اینکه چندتایی جمع میشوند، به بیمارستان منتقل میشوند. از صبح روز اصابت تا شبش این روال ادامه دارد. خانوادهها مسیر بیمارستان تا مدرسه را هر کدامشان چند باری میروند و میآیند تا بلکه تکهای، نشانهای چیزی از فرزندشان پیدا شود. پدر پسر مینابی هم مثل باقی پدر و مادرهایی که در مدرسه «شجره طیبه»، فرزند دارند، اوضاعش همین است. فردای اصابت بعضی از پیکرها را به سردخانه شهرک صنعتی میناب میبرند. بیمارستان جایی برای آن همه پیکر ندارد. حالا به جز آن دو مسیر، یک مکان دیگر هم به اماکن محل تردد خانوادهها اضافه میشود. خانواده به مدرسه میروند، اگر در آن مدتزمان پیکری پیدا شود و بتوانند تشخیصش دهند که هیچ. اگر نتوانند، به بیمارستان منتقل میشود.
اگر در بیمارستان هم نتوانند پیکر را ببینند، باید به سردخانه بروند. خانواده پسر مینابی، فردای اصابت درگیر رفتوآمد در این سهنقطه از شهر میناب هستند. در این میان مادر پسرک هر دو سه دقیقه با همسرش تماس میگیرد و سراغ پسرشان را میگیرد. تمام عموهای پسر مینابی، دامادهای خانواده و فامیل همراه پدر دنبالش میگردند. شایعه مثل باد، خانهبهخانه در میان مینابیها میپیچد و مادر پسر مینابی را امیدوار میکند که مثلاً پسرک هنوز زنده است و زنده به خانه باز میگردد. «فکر میکرد در بیمارستانی در بندرعباس است یا مثلاً در محلههای آن اطراف، پیش همسایههای مدرسه است. کسی میگفت شب اول اصابت صدای بچهها از زیرآوار میآید و همه این حرفها همسرم را امیدوار کرده بود. برای اینکه متوجه شویم ماجرا از چه قرار است، برای هر کدام از این داستانها که ساخته بودند، یکی را فرستاده بودم که پیگیر شود. یکی توی محلهها میگشت، یکی را فرستادیم بندر و یکی در بیمارستانها میگشت.»
روز دوم هم تمام شد. روز سوم از جستوجوی پسرک مینابی سر میرسد. باز هم اثری از او نیست.
شب سوم اما دیگر پدر پسرک از همهجا بریده است. قرار است فردا همکلاسیها، مدیر مدرسه و هممدرسهایهای پسر مینابی تشییع شوند؛ اما او هنوز خودش را نشان نداده است. پدرش توی مسیر میرود مسجد محله. همان مسجدی که یک روز پسر مینابی در آن مکبر و مؤذن بود. از همهجا ناامید، توی آن مسجد پسرک را صدا میزند و از او و خدایش میخواهد که برگردد. پدر به خانه باز میگردد. حوالی یک شب، دوستی از سردخانه تماس میگیرد و از پدر پسرک میخواهد تا بیاید و میان دست و پاهای قطع شده و سوخته بچهها، به دنبال نشانهای از پسرش بگردد. انگار تازه آن ساعت، آن اجزای قطعهقطعهشده به سردخانه رسیده بود.
بعد از نماز صبح، پدر پسرک با عمویش به سردخانه میروند. کاورها دوباره باز میشوند. اما خبری نیست که نیست. بالاخره به سالن سومی که آنجا دست و پاهای سوخته و قطع شده بچهها نگهداری میشود، میرسند. پدر از روی جوراب پای پسر را تشخیص میدهد. پسرک برای کریخوانی و اثبات اینکه او حالا پسر بزرگی شده است، جورابهای پدرش را پا میکرد. همین نشانه آن روز برای تشخیص کافی بود.یک پا تا بالای زانو از پسر مینابی بالاخره پیدا میشود. اما به مادرش میگویند که پیکر هنوز کامل است. پدر از دوستش میخواهد تا کفن را با چوب و پنبه پر کنند تا مادرش نفهمد که از پسرش فقط یک پا پیدا شده است.
تقریباً 4 ماه از ماجرای خاکسپاری دانشآموزان مینابی میگذرد. در این مدتزمان، بارها مادر پسر مینابی از پدرش پرسیده که چرا پسرش را موقع خاکسپاری نشانش ندادهاند؟ بارها پرسیده که پیکر پسرش کامل بود؟ و هربار پدر، کتمان میکرد که نگوید از پسرشان فقط یک پا از مدرسه برگشته است. ازآنجاییکه همه خانوادهها دیانای داده بودند، پدر پسر مینابی چند وقت گذشته در جریان قرار میگیرد که یک قطعه دیگر از پیکر پسرش، شناسایی شده است. اما نمیداند کدام قسمت از بدن اوست. درنهایت یک روز قبل از تشییع، مشخص میشود که قسمتی از پای دیگر پسر شناسایی شده است. اما باز هم مادرش در جریان نبود. پدرش از مسئولان خواسته بود که نگویند قطعه دیگری از پیکر پسرش، شناسایی شده است. بالاخره روز موعود فرامیرسد. روز تشییع، مادر و پدر همراه تابوتها قدم میزنند. مادرش سر مزار پسرک میرود.همشهریهایشان سر مزار میآیند و از مادر میپرسند که کدام قسمت از پیکر پسرت، امروز بازگشته؟ پدر زیربار حرف خانمها نمیرود. اما همانجا مادر به تقلا میافتد. به سراغ تابوتها میرود. در همین رفتوآمدها، تابوت پسرک را کنار مزارش میبرند و عمهاش به پدرش اطلاع میدهد که سمت مزار بازگردند. مادر بالاخره بخشی از پیکر پسرش را در آغوش میگیرد. اما باز هم واقعیت از او پنهان میشود و به او میگویند که با آمدن این پای پسر، حالا پیکر کامل شده است.
هنوز که هنوز است فکر میکند که پیکر پسرش فقط بدون پا خاکسپاری شده است. «البته این وضعیت فقط برای من نیست. شاید 80 درصد خانواده بچههای مینابی، همین شرایط را دارند. ما نتوانستیم به مادرهایشان واقعیت ماجرا را بگوییم. آن پا هم با اجزای پیکر دوستان و معلمهایش، خاکسپاری شد.» مادر پسر مینابی، چند باری خواب دستهای پسرش را دیده. «تا همین چند روز پیش میپرسید که مطمئنی دستهای پسرم سالم بود؟ خواب دیدم دوباره پیکر آمده و وقتی میخواستیم به خاک بسپاریمش، دستها همراه پیکر نبود.» خانواده پدری پسر مینابی میگویند چند باری پسر توی خواب مادرش رفته و گفته بود دستهایش توی مدرسه جاماندهاند.
علی هم برگشت؛ اما ماکان هنوز در مدرسه است
در میان بقایای شناساییشده از پیکرهای شهدای مدرسه «شجره طیبه»، بخشی از پیکر علی سالاری و مادرش زهرا میردادی هم شناسایی شد. محیا سالاری، خواهر علی هم به شهادت رسیده بود؛ اما به گفته حسن سالاری پدر علی و محیا، پیکر محیا تقریباً نسبت به پیکر علی و مادرشان، قابلشناسایی بود. او از همان ابتدا و از روزهای نخست شناسایی، حدس میزد که اعضای دیگری از پیکر همسرش و علی هنوز پیدا نشده باشد. خودش میگوید در مرحله اول شناسایی، تنها یک دست از علی پیدا کرده بودند و از پیکر همسرش هم قسمتی از پاها همراه با یک دست به دستشان رسیده بود. همین بود که چشمانتظار جواب آزمایشهای دیانای ماند تا شاید از این طریق، بخشهای دیگری از پیکر عزیزانش شناسایی شود. سرانجام سه روز پیش، روز دوشنبه به او اطلاع دادند که بخشی دیگر از پیکر علی و همسرش زهرا خانم شناسایی شده و قرار است روز چهارشنبه تشییع شود. بااینحال، باز هم پیکرها کامل نبودند و تنها قطعاتی از پیکر آنان شناسایی شده بود.
کمی مکث میکند. انگار که تمام حسهای متناقض دنیا در آن لحظه توی صدای حسن سالاری جمع شده بود. «برای خود من احساسی که امروز داشتم متفاوت بود. حس کردم تازه امروز علی را تحویل گرفتم. تمام این مدت و در تمام این چند وقت، من فقط یک مچ دست از علی پیدا کرده بودم و ته دلم مدام میگفتم من هنوز علی را پیدا نکردهام. اما امروز وقتی دو تا از پاهای علی را که کامل بودند تحویل دادند، احساس کردم بالاخره پسر را تحویل گرفتهام. گرچه با پیداشدن این بخشها باز هم پیکرش کامل نبود، اما ته دل من را کمی قرص و آرام کرد.»
علی سالاری همکلاسی ماکان نصیری بود. علی هم از مدرسه بازگشت؛ اما ماکان هنوز قبول نکرده است که از مدرسه بازگردد. وقتی خبر رسید که قرار است بخشهای شناساییشده از بعضی از پیکرهای شهدای مدرسه «شجره طیبه» تشییع شود، توی دل تمام ایران امیدواری بود. همه چشمها منتظر بودند تا شاید خبری و یا نام و نشانی از ماکان هم در میان این پیکرها پیدا شود؛ اما باز هم چیزی از ماکان پیدا نشد و دوباره باید مادرش بالای سر مزار خالی او چشمبهراه بماند تا بلکه روزی دل از مدرسه و تاریخ برکند و بازگردد. از زمان انتشار پوستر تشییع تا انتشار خبر و نام پیکرهای شناساییشده، یک ایران خداخدا میکرد تا نام ماکان هم در این لیست باشد. اما انگار خودش دلش به آمدن نیست. خانواده شهدای دانشآموز مدرسه «شجره طیبه» میگویند که در میان باقی شهدا، چندتای دیگری هم عین ماکان، فقط کیف و کفش و لباس از آنها پیدا شد؛ اما پدرها، بهخاطر آرامشدن داغ دل مادران بچهها گفتهاند که پیکر دارد. من گمان میکنم خیال ماکان و تمام دانشآموزان پیدانشده مدرسه «شجره طیبه» تا همیشه سر تمام کلاسهای درس این سرزمین حاضر است.