اخبار محرمانه - فرهیختگان / «در جنوب چه دیدم» عنوان یادداشت روز در روزنامه فرهیختگان به قلم صادق امامی که میتوانید آن را در ادامه بخوانید:
«3 دست لباس کار و 3 جفت کفش دارم. هر 2 یا 3 ساعت، از گرما و شرجی اینجا، کفشهام پر آب میشه و باید عوضشون کنم.» این را آرماتوربند تبریزی سمت چپ من در تاکسی بین راهی جیرفت به کهنوج، خطاب به مسافری میگوید که در صندلی جلو نشسته است. میگوید به همین خاطر دستمزد آرماتوربند در تهران متری 700 هزار تومان است و در بندر، متری یک میلیون و 800 هزار تومان. آنچه او میگوید را وقتی متوجه میشوم که جلوی سازمان نظام مهندسی استان هرمزگان از تاکسی کهنوج به بندرعباس پیاده میشوم. شاید کمطاقتتر شده باشم؛ اما این دما و شرجی حتی از مرداد 3 سال پیش طاقتفرساتر بود. آن سال، دلاورمردان نیروی دریایی ارتش، با 232 روز دریانوردی و عبور از 3 اقیانوس، مأموریتی بزرگ را انجام داده و تقریباً یک گردش کامل در آبهای بینالمللیزده بودند. من به همراه تیمی برای نوشتن گزارش از این مأموریت راهی بندرعباس شده بودم. در آن مردادماه، در فرودگاه مهرآباد به راحتی سوار هواپیما شدیم و ساعتی بعد در بندرعباس بودیم. این بار اما ماجرا فرق میکرد؛ پروازی به بندر نبود و نزدیکترین راه، پرواز به مقصد کرمان بود. از آنجا هم باید با سواری و یا اتوبوس 7 یا 8 ساعتی در جادههای جنوب چرخ میزدی تا به بندر برسی. یک روز قبل بلیت اتوبوس به مقصد بندر را برای ساعت 10 صبح رزرو کرده بودم؛ اما به فرودگاه که میرسم، از تعاونی تماس میگیرند که مسیر مسدود شده است. باورم نمیشود. با گوشی کانالهای خبری را چک میکنم. درست چند ساعت قبل، ارتش تروریستی آمریکا تقریباً تمام محورهای مواسلاتی دسترسی از کرمان به بندر را هدف قرار داده است: تونل شهید میرزایی در محور بندرعباس به سیرجان، در رفت و برگشت. پل روی رودخانه شور را که چند کیلومتر جلوتر بود هم برای محکمکاریزده بودند. پل روی محور بندر خمیر و لار هم در غرب استان و یک پل دیگر در شرق استان در محور سهراهی میناب به سمت رودان.
وقتی محل اصابتها را روی نقشه کنار هم میگذارم، تصویر روشنی شکل میگیرد؛ ضربهها تصادفی نیستند. یکی در شمال، یکی در غرب و یکی در شرق. انگار کسی میخواست راههای رسیدن به بندر را از چند جهت همزمان مختل کند تا اگر قرار بر حمله زمینی باشد، امکان پشتیبانی از این استان وجود نداشته باشد. با اینکه تقریباً تمامی مسیرهای منتهی به بندر مسدود است؛ اما راهی ترمینال میشوم. پرسانپرسان از رانندهها متوجه میشوم شاید از مسیر جیرفت راهی به بندر باشد؛ اما با 141 برای اطلاع از وضعیت راهها که تماس میگیرم، آب پاکی را روی دستم میریزند: «تمام مسیرها به بندر مسدوده». ترجیحم این است که شانسم را امتحان کنم. با اولین اتوبوس راهی جیرفت میشوم. از آنجا با تاکسی به کهنوج و از کهنوج هم به بندرعباس.
حوالی ساعت 9 شب جلوی ساختمان نظام مهندسی پیاده میشوم. تا مهمانسرا کمتر از یک کیلومتری راه است. هوا آنقدر شرجی است که نفس کشیدن هم کمی سخت است چه برسد بخواهی در خیابانها راه هم بروی. آهسته از کنار مغازهها میگذرم. هوا به شکلی است که مردم محلی هم دلشان نیست بیرون از مغازه بنشینند. شاید همین هم کافهها را پررونق کرده است. در بین مغازهها، یکی توجهم را جلب میکند؛ مغازهای که یک نوع نان محلی میپزد. در اینستاگرام تعریف زیادی از خوشمزگی این نانها دیده و شنیده بودم. وارد مغازه میشوم و یک نان تموشی سفارش میدهم. انصافاً خوشمزه است. بیشتر از 90 هزار تومانی که بابتش پرداخت میکنم، میارزد. درست در همین لحظه، خانمی وارد میشود و سفارش 2 نان را میدهد. احتمالاً نان او آپشنهای بیشتری دارد که به جای 180 تومان، 250 هزار تومان میپردازد. نیم ساعت بعد در مهمانسرا مستقر میشوم و منتظر شنیدهشدن صدای انفجارها میمانم. همزمان اخبار را هم چک میکنم. نیمهشب خبرهایی از اصابت در چابهار و بندرعباس در کانالهای خبری منتشر میشود.
صبح یکشنبه با کمک یک راننده به سمت تونل شهید میرزایی میرویم. روز گذشته و تقریباً در همان ساعاتی که از مسیر جیرفت به کهنوج میرفتم، خبر بازگشایی تونل منتشر شد. جلوی تونل چندین ماشین پارک شده. انگار مسیر مسدود است. کمی جلوتر که میروم، ماشینهای مسئولین خودنمایی میکند. انگار جلوی ماشینها را گرفتهاند تا گزارشگر تلویزیون وقتی میخواهد گزارش بگیرد، تعداد زیادی ماشین از کنارش عبور کنند. دلیل این کار را نمیدانم؛ اما مشخص است که مسیر باز است و تردد در آن جریان دارد. وارد تونل میشوم، کمی گردوخاک روی سرم میریزد. تروریستهای آمریکایی دهانه ورودی و خروجی تونل را هدف گرفتهاند. اگر اشتباه نکنم در تونل بندرعباس به سمت سیرجان، یک شکاف در سقف تونل به قطر حداقل 5 متر خودنمایی میکند. با وجود اصابت شدید، اما نیروهای امدادی و راهداری به سرعت مسیر را برای عبور و مرور به حالت سابق در آوردهاند.
چند کیلومتر قبل از تونل، پل روی رودخانه شور را هم زدهاند؛ اما این اصابت باعث نشده تا مسیر مسدود شود. فعلاً راه موقتی برای تردد در نظر گرفته شده و خودروها در حال عبور از روی آن هستند. من به سراغ پلها میروم. تقریباً یک دهنه از پل از بین رفته. پایین پل نیروهای راهداری مستقر هستند تا ببینند چگونه میتوانند سریعتر پل را تعمیر کنند. راننده همراهم، تأکید دارد باید پیش از عصر بازگردیم چرا که عمده حملات در حوالی عصر صورت گرفته است. عصر میشود؛ ولی باز هم صدای اصابتی نمیشنوم.
کاسبی در پمپبنزین
یکشنبهشب چرخی در شهر میزنم. پمپبنزینهای بندر بسیار شلوغ هستند. شنیدهام که برخی افراد که کاروکاسبی ندارند، با ماشین میروند و در صف پمپبنزین جا میگیرند و نوبتشان را میفروشند. برخی هم بنزین میزنند و با هر روشی که میدانند بنزین را از باک میکشند و میفروشند. در تیرماه 1405، یک 20 لیتری بنزین در بندر 700 هزار تومان معامله میشود. یعنی 600 هزار تومان مابهالتفاوت نسبت به نرخ آزاد بنزین. در پمپ بنزینها هم شیوههای خاصی برای کاسبی وجود دارد. مثلاً اگر رانندهای بخواهد به جای 20 لیتر، 40 لیتر بنزین 3 هزار تومانی بزند، به جای 60 هزار تومان، 100 هزار تومان برای هر 20 لیتری میپردازد. در بندرعباس اسم این 40 هزار تومان اضافی را، «شیرینی جایگاه» گذاشتهاند.
پسرک گلفروش
شبها، شهر شلوغتر است؛ اما ترجیح اکثریت مردم این است که بهجای پیادهروی در این هوای شرجی، با خودرو تردد کنند؛ خودروهایی که بدون استثنا همه کولر روشن دارند. حتی تاکسیهای اینترنتی بندر هم کولرشان روشن است. برخلاف مردم بندر، چندکیلومتری پیادهروی میکنم. از بلوار دانشگاه یک چهارراه نرفته، سر و صورتم خیس آب میشود. انگار صورتم را با آب شستهام. از وضعیت آبوهوا، به فروشگاه النخیل و کولرهای روشنش پناه میبرم. چه مغازههای لوکس و دیدنیای. ساعتهای ویترین یکی از آنها، اساسی چشمم را میگیرد؛ اما حتی جرئت پرسیدن قیمتش را هم ندارم. چند دقیقه بعد از کمی خنکشدن، دوباره راه خیابان را در پیش میگیرم. خودروها با شیشههای بالا و دودی، در شهر میچرخند. سر چهارراه دو پسرک گلفروش به خانمی اصرار میکنند تا ازشان گل بخرد؛ اما زن به این درخواستها توجهی نمیکند و نمیخرد. همین گل فروختن سر چهارراه نشان میدهد که وضع شهر با آنچه در رسانهها منتشر میشود، تفاوت فاحشی دارد. این سمت خیابان دکهای است که جلوی آن پر از شیشههای نوشابه پر از گازوئیل و بنزین است. پسر جوانی با صاحب دکه سرگرم گفتوگوست تا شاید بتواند چند باکس سیگار به او بفروشد. همه اینها در کنار شلوغی خیابانها، نشان میدهد در بندر، با وجود برخی تجاوزات ارتش تروریستی آمریکا، زندگی جریان دارد. شهر رنگوبوی جنگ ندارد یا حداقل شبیه تهران در طول جنگ 40 روزه نیست. این وضعیت را حتی میتوان در «شاورما وحید تپل» و میزها و صندلیهایی که در کنار پارک در 12 متری بهار چیده هم دید. اما چرا باید آنچه که در شهر جاری است با آنچه در رسانههای داخلی و اپوزیسیون ویرانیطلب منتشر میشود، تفاوت داشته باشد؟
چرا ویرانیطلبان نگران جنوب هستند؟
درباره بخش اول یعنی اینکه چرا در رسانههای داخلی تلاش شده تا تصویری غیرواقعی از واقعیت بندر و شهرهای جنوبی منتشر شود، باید به وقتش چیزی نوشت؛ اما درباره بخش دوم، میتوان صریحتر صحبت کرد. در دور جدید درگیریها که تقریباً از 16 تیرماه آغاز شد، به یکباره همانهایی که از 9 اسفند و همزمان با تجاوز آمریکا و رژیمصهیونیستی به خاک کشورمان، مدل ترامپی میرقصیدند؛ از زدن زیرساختها ابراز خوشحالی میکردند و همچون احمقها میگفتند حتی اگر آثار باستانیمان را زدند، بهترش را میسازیم، به یکباره دلسوز و نگران مردم جنوب ایران شدند؛ همان جنوبی که در جنگ 40 روزه برای شهادت بیش از یکصد دانشآموز مینابیاش هم حتی حاضر به ابراز تأسف نشدند. حالا برای آنها جنوب اهمیت پیدا کرده؛ چون صاحب کارشان این بار میداند که با تسلیحات نمیتواند پیروز جنگ باشد. در تجاوز نهم اسفندماه، دونالد ترامپ تصور میکرد کار جمهوری اسلامی را میتواند در دو یا سه روز تمام کند و ازاینرو دیگر برای او، عملیات روانی و رسانهای جایگاهی نداشت که بخواهد از ابزار رسانه هم استفاده کند.
در این جنگ اما جدا از تجاوزات نظامی، ما با یک عملیات رسانهای و روانی پیچیده مواجه هستیم. در دور جدید درگیریها، همانهایی که منتظر آن «وقت لعنتی» حمله به ایران بودند، برای جنوب دلسوزی میکنند و عباراتی همچون «جنوب میز ایران رو حساب کرد» میسازند تا بلکه از این طریق، یک شکاف بین جنوب و مرکز و یا جنوب و مناطقی که مورد اصابت قرار نگرفتهاند بیندازند. در کنار حملات دشمن آمریکایی به نقاطی در جنوب با تصور کاستن از توان مدیریت ایران در تنگه هرمز، این مزدوران اجارهای، سعی بر ساخت یک جنگ تمامعیار مشابه جنگ 40 روزه در جنوب هستند تا از این طریق آنچه را که دشمن در جنگ 40 روزه نتوانست محقق کند، دنبال کند. در این دور، این سربازان اجارهای، تمام تلاش خود را بر القای ترس و وحشت به مخاطب ایرانی و به خصوص مردم جنوب ایران گذاشتهاند. آنها خطاب به ایرانیها میگویند در صورت ورود زمینی نیروهای آمریکایی اصلاً به آنها نزدیک نشوند؛ چون از نظر آنها هر فردی تهدید است و حتی از پنجره خانههایشان نیز سربازان آمریکایی را مشاهده نکنند. این مزدوران اجارهای با این اظهارنظرها که هیچ مطابقتی با واقعیت صحنه ندارد، قصد دارند مردم را ناچار به ترک خانه و کاشانهشان کنند و از این طریق به اجرای سناریوی پیمانکار اصلی کمک کنند.
زدن زیرساختها طراحی دارد؟
اما سناریوی اصلی چیست؟ صرفنظر از چنگودندان نشاندادنهای رئیسجمهور آمریکا، هدف اصلی واشنگتن از دور جدید عملیات، خارجکردن ترتیبات امنیتی تنگه هرمز از دست ایران است. ترامپ این کار را با راهاندازی کریدور جعلی در سمت عمان پیش برد؛ اما 3 اصابت به کشتیهای متخلف همه چیز را بر باد داد. پس از ناکامی این پروژه، هدف قرار دادن پلها در دستور کار آمریکا قرار گرفت. مقامهای آمریکایی به رسانههایی مانند والاستریت ژورنال گفتهاند که هدف از حمله به پلهای اطراف بندرعباس، قطع مسیرهای تأمین و لجستیک به سمت پایگاههای نظامی و سواحل تنگه هرمز بوده است. این همان کاری است که ائتلاف آمریکایی در جنگ اول خلیج فارس انجام داد و پلها، تقاطعهای جادهای و راهآهن عراق را برای فلج کردن جابهجایی ارتش عراق هدف گرفت؛ اما مسئله این است که ایران از حداقل 2 دهه قبل برای این موضوع برنامهریزی کرده بود و با طراحی یک دفاع موزائیکی، فرماندهان موشکی خود را در قالب طرحی به نام «هجرت» به سرتاسر کشور اعزام کرده بود تا در صورت درگیری، هر فرمانده بتواند عملیات را به تنهایی فرماندهی کند. اثر این تصمیم را بیش از هر کسی، آمریکاییها در همین شبها به عینه مشاهده کردهاند.
آنها با وجود هدف قرار دادن پلها و برخی تأسیسات نظامی، همچنان زیر شدیدترین ضربات موشکی ایران قرار دارند و همین موضوع باعث شده تا نگرانیها درباره تداوم جنگ در آمریکا بالا بگیرد. جدای از این تدبیر که نشان میدهد در پس زدن زیرساختهای مواصلاتی عملاً هیچ طراحی خاص و برنامهریزیای وجود ندارد، ایران تفاوتهای جدیای با دیگر کشورهایی که در آن چنین نقشههایی اجرا شده، دارد. حمله به چند پل در شرایطی میتواند ارتش را زمینگیر کند که آن کشور کوچک باشد، چند محور اصلی محدود وجود داشته باشد و نیروهای نظامی برای عملیات به یک مسیر مشخص وابسته باشند. اما ایران علاوه بر وسعت بسیار زیاد، شبکه جادهای گسترده، مسیرهای موازی متعدد و تجربه طولانی در ایجاد مسیرهای جایگزین دارد. ازاینرو میتوان چنین نتیجه گرفت که تخریب پلها و در کنار آن فضاسازی اپوزیسیون ویرانیطلب ایرانی، بیش از هر چیز به دنبال ایجاد یک فشار روانی بر جامعه و تصمیمگیران ایرانی است تا آن گره اصلی یعنی تنگه هرمز به پیش از نهم اسفند بازگردد؛ اتفاقی که ایران تحت هیچ شرایطی حاضر به پذیرش آن نیست چرا که پذیرش آن به معنای پذیرش شکست در جنگ است.
روز پایانی
صبح دوشنبه، دو پل را که یکی در شرق استان و دیگری در غرب استان است، میبینم. پل اول در شرق استان در محور سهراهی میناب به سمت رودان. مأموران راهداری، جای دهنه پل که مورد اصابت قرار گرفته را با خاک پر کردهاند و کمی خاک کوبیده شده تا بهصورت موقت بتوان از آن استفاده کرد. ماشینآلات راهسازی درگیر پل آنسوترند که از رودان به سمت میناب میرود. احتمالاً با آن هم همین کار را میکنند. بعد از دیدن این پل، به سمت بندر خمیر در غرب استان میرویم؛ پلی که زیر آن رودخانهای جاری است و مرد جوانی در آن رودخانه مشغول شناکردن است. انگار هیچ ترسی از هیچ رخدادی ندارد. جای موشکی که روی پل خورده و به زمین فرورفته پر آب شده است. در مسیر برگشت، راننده برخی محلهای مورد اصابت قرار گرفته را نشانم میدهد؛ یک بلانسبتی میگوید و بعد از آن چند تا فحش نثار دونالد ترامپ میکند.