اخبار محرمانه - اظهارات برخی مقامهای آمریکایی درباره تمدنهای باستانی و میراث تاریخی ملتها، بار دیگر اهمیت بازخوانی تاریخ ایران و بهویژه دوره هخامنشیان را یادآور شده است؛ دورانی که نام کوروش بزرگ، بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی، با یکی از مهمترین دگرگونیهای سیاسی خاورمیانه باستان گره خورده است. اما پاسخ به داوریهای شتابزده درباره پیشینه ایران، نه در شعارهای پرطمطراق ملیگرایانه، بلکه در مراجعه به اسناد تاریخی و سنجش رفتار فرمانروایان باستانی معنا پیدا میکند.
به گزارش خبر فوری، در پاییز سال ۵۳۹ پیش از میلاد، جهان باستان شاهد رویدادی بود که موازنه قدرت در خاورمیانه را برای بیش از دو قرن بازتعریف کرد: سقوط بابل، عروس شهرهای شرق باستان، بدون جنگی ویرانگر و تقریباً بدون مقاومت شهری. چگونه پایتختی که برج و باروهای نفوذناپذیرش اسطوره شکستناپذیری بودند، ناگهان درهای خود را به روی کوروش دوم (بزرگ) گشود؟ این واقعه نه یک پیروزی تصادفی، بلکه حاصل تقاطع یک شاهکار مهندسی نظامی، جنگ روانی پیچیده، و بحرانی عمیق در ساختار مذهبی و سیاسی خود بابل بود.
پشت دیوارهای نفوذناپذیر؛ بابل در اوج غرور و تفرقه
برای درک شگفتی ماجرا، ابتدا باید قامت هولناک بابل را تجسم کرد. نبوکدنصر دوم (بختالنصر) شهر را به دژی تسخیرناپذیر بدل کرده بود؛ دیوارهایی به بلندی چند ده متر، خندقی عظیم و آبراهههایی که از میانه شهر میگذشتند و درون حصارها آذوقه سالها مقاومت ذخیره شده بود.
اما زیر این زره پولادین، پیکره سیاسی بابل از درون در حال پوسیدن بود. آخرین شاه بابل، «نبونعید»، شخصیتی نامتعارف در تاریخ بینالنهرین بود. او سنّتهای دیرینه را زیر پا گذاشت، پرستشگاههای کهن را نادیده گرفت و خدای ماه («سین») را بر «مردوک»، خدای بزرگ و حامی سنتی بابل، برتری داد. بدتر از آن، نبونعید سالها شهر را ترک کرد و در واحه «تیما» در دل صحرای عربستان اقامت گزید و اداره پایتخت را به پسرش «بِلشَزَر» سپرد. این غیبت طولانی باعث شد جشن بزرگ «آکیتو» (سال نو بابلی) که تنها با حضور شاه رسمیت مییافت، سالها تعطیل شود؛ توهینی نابخشودنی به طبقه قدرتمند کاهنان و اشراف شهر.
نبرد اوپیس و فروپاشی خطوط دفاعی
کوروش پس از الحاق ماد و لیدی، توجه خود را به دشتهای حاصلخیز بینالنهرین معطوف کرد. در اواخر تابستان ۵۳۹ ق.م، ارتش متحد پارس و ماد از زاگرس سرازیر شد. اولین و جدیترین رویارویی در حاشیه رود دجله، در شهری به نام «اوپیس» رخ داد.
در اوپیس، نیروهای بابلی تحت فرماندهی بلشزر صفآرایی کردند، اما ماشین جنگی سپاه کوروش خطوط آنها را در هم شکست. سقوط اوپیس ضربه روانی مرگباری به بابل زد. مقاومت ارتش مرکزی فروپاشید و راه به سوی شمال بینالنهرین گشوده شد. تنها چند روز پس از آن، شهر «سیپار» بدون حتی پرتاب یک نیزه تسلیم شد و نبونعید به اعماق پایتخت یا مناطق جنوبی گریخت.
نبوغ مهندسی یا خیانت بزرگ؟ فرات تغییر مسیر میدهد
بزرگترین معمای تسخیر بابل شیوه ورود سپاه کوروش به درون دیوارهای دوگانه شهر است. در اینجا دو روایت وجود دارد که مکمل یکدیگرند: روایت نظامی یونانیان و روایت داخلی متون بابلی.
روایت مشهور هرودوت از یک عملیات مهندسی شگفتانگیز سخن میگوید. دیوارهای بابل مستقیماً در بستر رود فرات فرو رفته بودند و بستر رود با نردههای برنزی سنگین محافظت میشد. کوروش که دریافت محاصره طولانیمدت به دلیل آذوقه بیپایان شهر بیفایده است، بخشی از نیروهایش را در محل ورود و خروج آب فرات به شهر مستقر کرد و خود همراه با بدنه اصلی سپاه به بالادست رفت.
ایرانیان کانالهایی حفر کردند و آب فرات را به باتلاقها و آبگیرهای مصنوعی منحرف ساختند. با پایین آمدن سطح آب تا ارتفاع ران پا، سربازان به فرماندهی سردار «گئوبروه» (گوباریاس) در تاریکی شب در بستر گلآلود رود به راه افتادند. شگفتی ماجرا در این بود که دروازههای برنزی متصل به آبراههای درون شهر، به دلیل جشن شبانه یا با تبانی خائنان داخلی، بدون پاسدار و باز مانده بودند.
ضیافت مرگبار بلشزر
همزمان با پیشروی خاموش سپاه کوروش در بستر خشکیده رود، درون ارگ شاهی ضیافتی خیرهکننده برپا بود. بابل به استحکاماتش اطمینان داشت و بلشزر گمان میکرد شهر سالها در برابر محاصره دوام خواهد آورد.
کتاب مقدس صحنهای دراماتیک از این شب ثبت کرده است: شاهزاده بلشزر با درباریانش نشسته بود و شراب را در جامهای زرینی مینوشید که نبوکدنصر دههها پیش از هیکل سلیمان در اورشلیم به غنیمت آورده بود. در اوج سرمستی، دستی بدون تن ظاهر شد و کلماتی رازآلود بر گچ دیوار تالار نگاشت: شمرده شدی، سنجیده شدی و سبک یافتی، پادشاهیات پارهپاره شد و به مادها و پارسها داده شد. دانیال نبی کلمات را تعبیر کرد و در همان شب، پیشگویی محقق شد؛ نگهبانان ارگ غافلگیر شدند و بلشزر به قتل رسید، در حالی که بسیاری از محلههای شهر غولآسا هنوز از سقوط ارگ خبردار نشده بودند.
شاخههای نخل پیش پای اسبها
بر اساس سالنامههای بابلی، سپاهیان گئوبروه در اوایل پاییز بدون خونریزی گسترده و غارت وارد شهر شدند. نبونعید که بازگشته بود اسیر شد، اما کوروش برخلاف پادشاهان آشور و بابل، نه دست به کشتار زد و نه سر از تن شاه مغلوب جدا کرد؛ بلکه او را به ولایت کرمان فرستاد تا باقی عمر را در آرامش بگذراند.
چند هفته بعد، در سوم ماه مرخسون (نوامبر ۵۳۹ ق.م)، کوروش شخصاً وارد دروازههای کهن بابل شد. استقبال مردم بابل شباهتی به ورود یک اشغالگر نداشت. متون معاصر میگویند خیابانها را با شاخههای سبز نخل آراستند و مردم به پیشواز فاتحی آمدند که نه برای ویرانی، بلکه در قامت یک «آزادیبخش» پای به شهر گذاشته بود.
کوروش با هوشمندی بینظیر سیاسی، اعلام کرد که فرستاده خود «مردوک» است. او خود را نه پادشاهی بیگانه، بلکه جانشین برحق شاهان کهن بینالنهرین خواند و فوراً فرمان داد تا مجسمههای خدایان که نبونعید به پایتخت کشانده بود، به شهرهای اصلیشان بازگردانده شوند و نیایشگاهها مرمت گردند.
دیپلماسی بخشش و تدبیر نو
شاخصترین سند این واقعه، استوانه گلی معروفی است که در سال ۱۸۷۹ میلادی در زیر پی معبد اساگیلا (معبد مردوک) در بابل کشف شد. این کتیبه به خط میخی بابلی، مستندترین پنجره به نگاه کوروش پس از فتح است:
«هنگامی که با آشتی به درون بابل گام نهادم، با شادمانی و خشنودی در کاخ شهریاران بر تخت شاهی نشستم. مردوک، خدای بزرگ، دلهای گشاده بابلیان را به سوی من متمایل کرد، زیرا من هر روز در اندیشه نیایش او بودم. ارتش بزرگ من به آرامی در بابل گام برمیداشت و نگذاشتم کسی در سومر و اکد هراسافکنی کند... بار گران کار اجباری را از دوش مردم برداشتم و خانههای ویرانشان را آباد کردم...»
کوروش علاوه بر بازسازی بابل، فرمانی انقلابی داد: ملل تبعیدی که دههها در بند اسارت بابل بودند—از جمله یهودیان که معبدشان ویران شده بود—اجازه یافتند به سرزمینهای مادری خود بازگردند، هزینههای بازسازی معابدشان از خزانه سلطنتی پرداخت شد و ظروف مقدس غارتشده به آنان پس داده شد.
چرا سقوط بابل تاریخ را تکان داد؟
سقوط بابل نقطه عطفی در تاریخ کشورداری باستان بود. تا پیش از کوروش، الگوی امپراتوریهای خاورمیانه (بهویژه آشور و نو-بابلی) بر پایه ایجاد وحشت، کوچ اجباری اقوام، ویرانی کانونهای دینی و کشتار دستهجمعی استوار بود. کوروش با تصرف بابل الگوی تازهای پی ریخت: امپراتوری کثرتگرا؛ ساختاری که در آن حفظ سنّتها، تکریم ادیان بومی و تأمین امنیت تجاری و مدنی، کارآمدتر از تیغ شمشیر عمل میکرد.
بابل سقوط کرد، اما نسوخت. به جای خاکستر، حیاتی نو یافت و برای بیش از دو قرن، یکی از پایتختهای پرشکوه امپراتوری هخامنشی باقی ماند؛ یادگاری از شبی که فرات از مسیر خود بازگردانده شد و جهان با مفهوم «رواداری شاهانه» آشنا گشت.