اخبار محرمانه - آرمان امروز / «چرا مذاکره؟» عنوان سرمقاله در روزنامه آرمان امروز به قلم عباسی است که میتوانید آن را در ادامه بخوانید:
گاهی در بحثهای مربوط به ایران و آمریکا، وقتی صحبت از مذاکره میشود، یک جمله خیلی زود به میان میآید: «مگر مذاکره نکردیم؟ مگر برجام به نتیجه نرسید؟ پس چه شد؟» این سؤال بیراه نیست. اتفاقاً اگر قرار باشد درباره دیپلماسی حرف بزنیم، باید همین تردیدها را جدی بگیریم. جامعهای که تجربه خروج آمریکا از برجام، بازگشت تحریمها و بعدتر افزایش تنشهای نظامی را پشت سر گذاشته، طبیعی است که به میز مذاکره با خوشبینی نگاه نکند. اما مسئله اینجاست که بیاعتمادی به مذاکره، لزوماً به این معنا نیست که باید مذاکره را کنار گذاشت. شاید برعکس، تجربه سالهای گذشته نشان داده باشد که باید مذاکره را جدیتر گرفت اما این بار با شناخت بیشتر از طرف مقابل و با محاسبه دقیقتر منافع و هزینهها.
برای فهمیدن این موضوع، کافی است کمی به عقب برگردیم. در ۲۳ تیر ۱۳۹۴، بعد از سالها مذاکره، ایران و گروه ۱+۵ به برجام رسیدند؛ توافقی که قرار بود از یک سو محدودیتهایی بر برنامه هستهای ایران ایجاد کند و از سوی دیگر مسیر رفع بخشی از تحریمهای هستهای را باز کند.
آن روزها، البته همه اختلافات ایران و غرب حل نشده بود. برجام قرار نبود همه مشکلات سیاست خارجی ایران را یکجا حل کند. اما یک اتفاق مهم افتاده بود: موضوعی که میتوانست به یک بحران طولانی و حتی خطرناک تبدیل شود، برای مدتی از مسیر تقابل مستقیم خارج و وارد یک چارچوب مذاکره، نظارت و تعهدات متقابل شده بود. ایران تعهداتی پذیرفته بود و طرفهای مقابل نیز تعهداتی داشتند. همین سازوکار باعث شد اجرای توافق قابل اندازهگیری و راستیآزمایی باشد.
اما سه سال بعد، در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۷، آمریکا از برجام خارج شد و تحریمهای خود را بازگرداند. از آن نقطه به بعد، ماجرا وارد مرحله دیگری شد. فشار اقتصادی افزایش پیدا کرد و بهتدریج فاصله ایران با محدودیتهای هستهای برجام هم بیشتر شد. اینجا همان جایی است که بیاعتمادی امروز قابل فهم میشود. برای بسیاری از ایرانیها این پرسش باقی مانده که اگر یک توافق بینالمللی با این همه مذاکره و تعهد میتواند با تصمیم یک دولت کنار گذاشته شود، اصلاً چه تضمینی برای مذاکره بعدی وجود دارد؟
این پرسش جدی است و نمیشود با چند جمله امیدوارکننده از کنار آن گذشت. مذاکره بدون ضمانت، بدون سازوکار روشن برای اجرای تعهدات و بدون محاسبه هزینه نقض توافق، میتواند دوباره همان چرخه را تکرار کند. اما از طرف دیگر، تجربه برجام را هم نمیتوان فقط با این جمله خلاصه کرد که «مذاکره کردیم و شکست خوردیم». واقعیت پیچیدهتر از این است. در دوره اجرای برجام، آژانس اجرای بخشهای مهمی از تعهدات هستهای ایران را تأیید کرد و در مقابل، رفع برخی تحریمهای هستهای طبق توافق آغاز شد. مسئله این بود که دوام سیاسی توافق، وابسته به تصمیم دولتهایی بود که بعداً مسیر دیگری را انتخاب کردند.
بعد از خروج آمریکا، تلاشها برای بازگرداندن برجام نیز متوقف نشد. در سالهای ۱۴۰۰ و ۱۴۰۱ مذاکراتی برای احیای توافق انجام شد، اما اختلافات به اندازهای بود که توافق نهایی شکل نگرفت. بعدتر، در سال ۱۴۰۴ بار دیگر مسیر گفتوگوهای غیرمستقیم میان ایران و آمریکا با میانجیگری عمان باز شد. این گفتوگوها هم در فضایی انجام میشد که بیاعتمادی عمیق میان دو طرف وجود داشت؛ با این حال، اصل تماس و مذاکره همچنان ادامه داشت.
تا اینکه در ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، حملات اسرائیل به ایران، فضای مذاکرات را بهطور جدی تغییر داد و دور بعدی گفتوگوهایی که قرار بود برگزار شود، لغو شد. دوباره همان سؤال قدیمی برگشت: اگر قرار است هر بار که مذاکرهای شکل میگیرد، در نهایت پای جنگ و حمله به میان بیاید، اصلاً مذاکره چه فایدهای دارد؟
پاسخ سادهای برای این سؤال وجود ندارد. اما شاید یک نکته را نباید فراموش کنیم: مذاکره قرار نیست تضمین کند که طرف مقابل هیچوقت توافق را نقض نمیکند یا تصمیم به استفاده از زور نمیگیرد. مذاکره اساساً برای چنین دنیای ایدهآلی طراحی نشده است. مذاکره زمانی اهمیت پیدا میکند که دو طرف به یکدیگر اعتماد ندارند و دقیقاً به همین دلیل مجبورند درباره منافع، خطوط قرمز، تعهدات و هزینههای عبور از آنها گفتوگو کنند.
امروز هم، کانالهای دیپلماتیک کاملاً از بین نرفتهاند. تلاشهایی از طریق میانجیها برای برقراری تماس میان ایران و آمریکا و رسیدن به چارچوبی برای توقف درگیریها انجام شده است. پیشنهادهایی هم درباره توقف خصومتها، رفع برخی محدودیتها و بازگشت به گفتوگوهای هستهای مطرح شده است. این یعنی حتی وقتی فاصله میان دو طرف به بیشترین حد میرسد، مسئله گفتوگو دوباره خودش را تحمیل میکند.
شاید مشکل ما این باشد که مذاکره را اغلب در برابر مقاومت و بازدارندگی قرار میدهیم؛ انگار باید یکی را انتخاب کرد. در حالی که این دو الزاماً متضاد نیستند. یک کشور میتواند توان دفاعی و بازدارندگی خود را حفظ کند و در همان حال، کانال مذاکره را هم باز نگه دارد. اختلاف اصلی بر سر این نیست که یک کشور مذاکره کند یا توان دفاعی داشته باشد؛ مسئله این است که چگونه میتوان از هر دو ابزار برای جلوگیری از تبدیل اختلاف به یک جنگ طولانی استفاده کرد.
مسئله مهمتر اما چیزی است که معمولاً در هیاهوی سیاسی فراموش میشود: هزینه درگیری فقط در میدان جنگ پرداخت نمیشود. جنگ وقتی شروع میشود، اقتصاد را هم با خودش وارد میدان میکند؛ بازار، سرمایهگذاری، تولید، تجارت، زندگی روزمره مردم و حتی امید به آینده تحت تأثیر قرار میگیرد. بنابراین وقتی از دیپلماسی حرف میزنیم، بحث فقط درباره یک میز و چند دیپلمات نیست؛ صحبت از این است که آیا میتوان اختلافات را به مسیری هدایت کرد که هزینه آن برای مردم کمتر باشد.
شاید امروز بهتر باشد به جای اینکه از خودمان بپرسیم «مذاکره کنیم یا جنگ؟»، سؤال دقیقتری مطرح کنیم: چگونه مذاکره کنیم که تجربه گذشته دوباره تکرار نشود؟ چگونه توافقی بسازیم که تعهداتش روشن باشد، قابل راستیآزمایی باشد و هزینه نقض آن فقط روی دوش یک طرف نیفتد؟ چگونه میتوان همزمان با حفظ توان دفاعی کشور، راه ارتباط با جهان را باز نگه داشت؟
مسئله در نهایت خیلی سادهتر از این حرفهاست: اگر قرار است آیندهای برای این کشور بماند، باید راهی برای برگشتن از لبه جنگ هم باقی بماند. آن راه شاید همیشه جواب ندهد، شاید بارها بسته شود و دوباره باز شود اما تا وقتی باز است، هنوز میشود حرف زد. و گاهی، در سختترین روزها، همین «هنوز میشود حرف زد» از هر شعار دیگری مهمتر است.