شنبه ۲۸ شهريور ۱۴۰۵
خواندنی ها

سیاستمدارِ فرهیخته/محمدعلی فروغی از نگاه اهالی فرهنگ و سیاست

سیاستمدارِ فرهیخته/محمدعلی فروغی از نگاه اهالی فرهنگ و سیاست
اخبار محرمانه - دکتر محمدعلی اسلامی نُدوشن در جلدِ دوم «روزها» درباره محمدعلی فروغی می‌نویسد: «وی آخرین وزیر ایرانی بوده است که دانش و ...
  بزرگنمايي:

اخبار محرمانه - دکتر محمدعلی اسلامی نُدوشن در جلدِ دوم «روزها» درباره محمدعلی فروغی می‌نویسد: «وی آخرین وزیر ایرانی بوده است که دانش و ذوق را با سیاست جمع کرده است و از این حیث در عداد بلعمی و نظام‌الملک و جوینی‌ها و رشیدالدین فضل‌الله و قائم‌مقام قرار می‌گیرد.»

محمدعلی فروغی‌ زاده 1254 که نیاکانش از بازرگان‌های اصفهان بودند، فرزندِ محمدحسین فروغی، رییس دارالطباعه دولتی در دوره ناصرالدین شاه و پایه‌گذارِ روزنامه تربیت بود. محمدعلی از پنج سالگی زیرنظر پدرش و معلم‌های خصوصی به تحصیل پرداخت، زبان‌های انگلیسی و فرانسوی را آموخت و 12 سال داشت که برای آموختنِ طب راهی دارالفنون شد اما فقط دو سال تحصیل کرد. سپس در مدرسه‌های سپهسالار، خان مروی و صدر به تحصیل در رشته فلسفه پرداخت و برای تقویتِ خویش در زبان‌های انگلیسی و فرانسوی هم کوشید و توانست خواندنِ آثارِ نویسندگان و فیلسوفان اروپایی را آغاز کند. همچنین در دارالترجمه وزارتِ انطباعات مشغول به کار شد و به تدریس در مدرسه‌های جدید پرداخت. سپس برای تدریس راهی مدرسه سیاسی شد تا تاریخ و حقوق بین‌الملل درس بدهد و در همان مدرسه معاون (ریاستِ مدرسه برعهده پدرش بود) نیز بود. در نخستین مجلسِ شورای ملی از سوی صنیع‌الدوله برای ایجادِ دبیرخانه فراخوانده شد و دستیارِ اداری و مالی رییس مجلس هم بود. سی سال داشت که با دختری از خانواده نظام‌السلطنه مافی ازدواج کرد و دارای چهار پسر و دو دختر شدند. همسرش به خاطرِ بیماری سل خیلی زود از دنیا رفت و فروغی تا پایانِ عمر دیگر ازدواج نکرد. او با همکاری برخی از دانش‌آموختگان و آموزگارهای مدرسه سیاسی شرکتِ فرهنگ را راه‌اندازی کرد که شخصیت‌هایی مانند عبدالله مستوفی، علی اکبر داور، علی نصر و... در این جمع فعال بودند و فعالیت‌های فرهنگی آنها در زمینه ترجمه و نشر و به روی صحنه بردنِ نمایش بسیار موثر بود. فروغی که رییس این جمع بود برخی از نمایشنامه‌هایی که به روی صحنه رفته بود را خودش ترجمه کرده بود. در مجلسِ دوم، جوان‌ترین نماینده بود و ابتدا منشی و سپس رییس مجلس شد و در انتخابِ ناصرالملک در جایگاه نایب‌السلطنه نیز نقش داشت. در کابینه صمصام‌السلطنه وزیرِ عدلیه بود و پس از اینکه استعفا داد به ریاستِ دیوانِ عالی تمیز (بالاترین دادگاه کشور) منصوب شد. او از اعضای هیات نمایندگی ایران در کنفرانسِ صلحِ ورسای (1919) بود و پس از آن در کابینه مستوفی‌الممالک تا سال 1302 و در کابینه چهل و چهارم هم وزیر خارجه بود تا سرانجام دگرگونی‌ای در کشور رخ داد و او در سالِ 1304 به نخست‌وزیری رسید و دو بار دیگر هم در سال‌های 1312 و 1320 به این مقام منصوب شد. فروغی نه فقط یک سیاستمدار برجسته و کاردان که در زمینه فرهنگ هم از برجسته‌ترین شخصیت‌های ایرانی است که در جایگاه آموزگاری، تألیف و ترجمه کتاب‌های درسی و غیردرسی، تصحیحِ متونِ قدیمی و پایه‌گذاری فرهنگستان با همکاری علی‌اصغر حکمت، از چهره‌های درخشان و فرهنگ‌ساز به شمار می‌رود. حبیب یغمایی که با فروغی دوستی داشت، درباره دورانی که او به اجبار (از 1314 تا 1320) بازنشسته شده بود، می‌گوید که فروغی: «در بانک‌ها، نه در داخل و نه در خارج، شماره حساب نداشت، چون نه تنها موجودی نداشت، بل مقروض هم بود... روزی که نشان‌ها و بعضی از اشیای نفیس خانوادگی را فروخته بود، متأثرش یافتم.» اگر به شیوه زندگی و خدمات او دقت کنیم، آشکار است که فروغی، اهلِ خدمتِ عاشقانه به مردم و کشورش بود، کینه در دل راه نمی‌داد، باوقار و باصفا بود و بدونِ افتادن به دامِ هیجان‌آفرینی و عوام‌فریبی که ویژگی بسیاری از اهالی سیاست است، خالصانه به منافع مردم و ایران می‌اندیشید و شوربختانه، ارزشِ آثار و خدمات او چنان‌که باید شناسانده نشده است.
شبی پُرماجرا
همان‌طور که می‌دانیم، اولِ تیرِ 1320 نیروهای آلمانی عملیاتِ بارباروسا را آغاز و به شوروی حمله کردند. در 3 شهریور 1320 نیز نیروهای شوروی و انگلستان وارد ایران شدند و وضعِ ناگواری پیش آمد که باید برای مواجهه با آن تدبیری اندیشیده می‌شد. همان‌طور که در کتابِ «زندگی و زمانه محمدعلی فروغی» نوشته احمد واردی و از قولِ محمد سجادی (وزیر راه) می‌خوانیم، رضاشاه از جمعِ سیاستمدارها می‌خواهد که نظرشان را بگویند که چه کسی را درنظر دارند. سجادی می‌گوید: «بلافاصله مرحوم آهی گفت: قربان ذکاء‌الملک فروغی از هر جهت شایسته می‌باشند. من و آقای سهیلی این نظر را تایید نمودیم.»
شش سال از استعفای محمدعلی فروغی و کنار گذاشتنِ او توسطِ رضاشاه گذشته بود که شبی زنگِ تلفنِ خانه‌اش به صدا درآمد. محمود فروغی، فرزند فروغی که در شهریورِ 1320 کفیلِ اداره مستشاری وزارتِ دارایی بود (در مصاحبه با تاریخ شفاهی هاروارد) می‌گوید: «شام خورده بودیم شاید در حدود ساعت 10 بود، می‌نشستیم بعد از شام همین‌طور، پدرم صحبت می‌کردند و ما گوش می‌کردیم، گاهی سوال می‌کردیم. تلفن صدا کرد. من طبق عادت همیشه رفتم پای تلفن و تلفن‌چی تا صدای‌ام را بلند کردم گفت آقامحمود خان! دیدم تلفن‌چی دربار است که ما همدیگر را ندیدیم اما صدای همدیگر را خوب می‌شناختیم گفتم شما هستید... گفت اعلی‌حضرت احضار فرمودند. گفتم گوشی دست‌ات باشد. آمدم و به مرحوم فروغی گفتم تلفن‌چی دربار است (مصاحبه‌کننده: روز پنجم؟) روزِ پنجم، شب. اعلی‌حضرت احضار فرمودند. فرمودند بگو که حالا که شب دیروقت است، من هم اتومبیل ندارم، ان‌شاء‌الله فرداصبح. مرا می‌گویی، از این خبرها سابق نبود. رفتم و گفتم و عین پیغام را رساندم. گفت آقامحمود خان من چه جوری این را بروم بگویم، گفتم من چه جوری بگویم، خلاصه ما دو تا مظلوم این وسط گرفتار شدیم. در این حیص و بیص، گفت آقا الان آمدند گفتند اتومبیل آقای سهیلی را فرستادند. سهیلی وزیر کشور بود در آن کابینه، اتومبیل آقای سهیلی را فرستادند در راه است. گفتم باز گوشی دست‌ات باشد، حالا جواب و سوال‌ها را درست دارم برای شما عرض می‌کنم برای اینکه ببینیم منظور چی هست. آمدم و عرض کردم می‌گوید اتومبیل آقای سهیلی وزیر کشور در راه است و دارد می‌آید. گفتند بگو حالا که شوفر زحمت کشیده و آمده، خیلی خب، می‌آیم. راننده زحمت کشیده آمده، می‌آیم. رفتم گفتم یک نفسی کشید و گفت خدا عمرتان بده، خیلی خب و خداحافظی کردیم و گوشی را گذاشتیم و به من فرمودند که، با لباس تابستانی نشسته بودیم، گفتند کت و کراوات‌ات را بپوش و همراه من بیا برویم. گفتم خیلی خب، من هم آماده شدم که همراه‌شان بروم که دیدیم اتومبیل آمد و خدا بیامرزد آقای نصرالله انتظام از اتومبیل پیاده شد آمد و گفت قربان شتر گردن دراز را فرستادند. قصه قدیمی ایرانی است که حالا یک وقتی برای‌تان می‌گویم. (مصاحبه‌کننده: سمت‌شان چه بود؟) رییس تشریفات دربار بود. بعد پدرم به من گفتند که خب، انتظام مثل اولاد خودم می‌ماند دیگر تو نمی‌خواهد بیایی، من با انتظام می‌روم. بعد رفتند. آمدیم و چراغ‌ها خاموش شد و نورافکن به آسمان انداختند، اوضاع دیگر معلوم است چه بود. بعد طول کشید، شد ساعت 11، شد ساعت 12، دیدیم هیچ خبری نیست. کم‌کم نگران شدیم، شروع کردیم در باغ قدم ‌زدن. عموی من بود میرزاابوالحسن خان که اسم‌اش را خواندم، پدرم همیشه به ایشان خطاب می‌کرد میرزاابوالحسن خان. ابوالحسن فروغی، ایشان بود راه می‌رفت، برادر من که فوت شد پارسال، مسعود بود، و من، سه تایی راه می‌رفتیم و نگران. در حدود واقعا یک بعد از نصف شب بود که اتومبیل آمد (مصاحبه‌کننده: سعدآباد رفته بودند؟) رفته بودند شمران، دیگر اعلی‌حضرت رضاشاه به شهر نیامدند، همان‌جا ماندند سعدآباد. آمدند و از اتومبیل پیاده شدند، از پله که می‌آمدند بالا، البته ما که نه، عموی من سوال کردند از ایشان که آقا چی بود چه خبر؟ گفتند که این درست جمله خودشان بود که به من تکلیف دولت کردند. عمو با اضطراب گفتند قبول که نکردید؟ گفتند میرزاابوالحسن خان، این جمله دیگر درست یادم نیست که یعنی مضمون آن این بود که گفتند میرزاابوالحسن خان یک عمر مردم ایران به ما احترام گذاشتند مقام دادند زندگی ما را تامین کردند همه اینها را برای یک شب و آن امشب است که به من احتیاج دارند. بگویم نه؟... بعد عمو گفتند آخه شما مریض هستید، کسالت دارید. گفت دیگر اینها مطرح نیست. بعد من، فضول‌باشی، سوال کردم اینجا برمی‌گردد به آن مساله استبدادی که پیش آمد. گفتم که فرق حالا با شش سال پیش چه بود؟ گفتند اولا رفتیم به سعدآباد نشستیم دیدم که سابق بر این ما بحث می‌کردیم اعلی‌حضرت گوش می‌کردند و آخر سر تصمیم گرفته می‌شد. حالا همه ساکت‌اند، اعلی‌حضرت هم صحبت می‌کنند هم تصمیم می‌گیرند، این تفاوت بود. (مصاحبه‌کننده: همان شب دارند می‌گویند؟) همان شب، تفاوت‌اش با شش سال پیش و دیدم این‌جور نمی‌شود، بنابراین به اعلی‌حضرت گفتم که ما می‌رویم در باغ ییلاقی وزارت خارجه تصمیمات‌مان را آنجا می‌گیریم و از سعدآباد آمدیم بیرون رفتیم باغ ییلاقی وزارت خارجه.»
عیسی صدیق (استادِ ممتازِ دانشگاه تهران و وزیرِ فرهنگِ دولتِ فروغی) هم در جلدِ سومِ کتابِ «یادگار عمر» با اشاره به اینکه فروغی با وجودِ ناراحتی قلبی و کسالتی که داشت از زیرِ بار ِ مسوولیت شانه خالی نکرد، می‌نویسد که فروغی پس از پذیرشِ نخست‌وزیری گفته بود: «مملکت شصت سال مرا در آغوش خود پرورده و درهای نعمت را به روی من گشوده و مرا به عالی‌ترین مقامات کشوری رسانده است و اکنون که رییس مملکت احساس می‌کند که ایران به خدمت من احتیاج دارد چگونه ممکن است از رمقی که برایم باقی است دریغ کنم ولو اینکه پایان حیات در نظرم مجسم شود؟»
پیمانِ سه ‌ جانبه
فروغی در حالی نخست‌وزیری را برعهده گرفت که کشور در وضعیتی بحرانی قرار داشت و مردم و آینده کشور زیرِ سایه سنگینی از بیم و هراس قرار گرفته بود اما تدبیر و کاردانی فروغی راهگشا بود و مهم‌ترین اقدامی که با ابتکارِ او انجام شد، بستنِ پیمانِ سه‌جانبه بود که سرانجام در بهمن 1320 تصویب شد. فروغی در نشستِ 28 دی 1320 و در دفاع از پیمانِ سه‌جانبه در مجلس گفت: «آقایان نمایندگان مجلس شورای ملی... مردم این مملکت... باید نظر کنند، با تأمل، با تعقل، با ملاحظه اطراف و جوانب و موقعیت جغرافیائی، موقعیت زمانی و مکانی و اوضاع روزگار و همه اینها را بسنجند و ببینند آیا مصلحت هست یک همچو عهدنامه‌ای منعقد شود یا خیر. ملاحظه کردید که نه عجله کردیم، نه فشار آوردیم، نه تهدید کردیم، نه تحبیب کردیم، نه تطمیع کردیم، هیچکار نکردیم (صحیح است) عهدنامه را پیشنهاد کردیم و قبل از پیشنهاد کردن با آقایان مشاوره کردیم. بعد از پیشنهاد کردن جلسات کردیم، کمیسیون‌ها کردیم، مشورت‌ها کردیم در مجلس شورای ملی، آقایان با فراغت نظر صحبت‌هاشان را کردند و حرف‌هاشان را زدند، هیچ چیزی را پنهان و پوشیده نکردیم. حالا باز هم عرض می‌کنم به‌عقیده ما مصلحت این مملکت این است که این عهدنامه تصویب شود و تصویب نشدنش هم ممکن است برای این مملکت مضرات داشته باشد.»
دولتِ فروغی که در 6 شهریور ماه 1320 با 91 رای توانسته بود اعتمادِ مجلسِ دوازدهم را جلب کند، در 23 آذر 1320 از 103 نماینده حاضر در مجلسِ سیزدهم 77 رای موافق گرفت، اما همچنان با پرسش‌ها و اعتراض‌هایی مواجه بود (درباره مشکلات کشور و پیمان سه‌جانبه) تا اینکه در نشستِ 11 اسفندِ 1320 مجلسِ سیزدهم، پس از نقدهایی که به اقدام‌های برخی از وزیرهای دولتِ فروغی وارد کرد به رای‌گیری برای موافقت یا عدم‌موافقت با هیات دولتِ فروغی پرداخت. رای‌گیری انجام شد و رییس مجلس (حسن اسفندیاری) نتیجه را این‌گونه اعلام کرد: «عده حاضر 112 با 65 رای به کابینه آقای رییس‌الوزراء رای اعتماد داده شد.» اما تعدادِ پایینِ رای اعتماد موجب شد که فروغی احساس کند از پشتیبانی پیشین برخوردار نیست و در آن روزگارِ حساس به قدرتِ بیشتری نیاز دارد. از این رو، استعفای خود را تقدیم کرد و سهیلی در جایگاه نخست‌وزیری قرار گرفت.
دیدگاه ‌ ها
کریم سنجابی (در مصاحبه با تاریخ شفاهی هاروارد) درباره نخست‌وزیری فروغی در شهریورِ 1320 می‌گوید: «روزی که در مجلس بود یکی از افراد وطن‌‌دوست و آزادی‌‌خواه مملکت به نام شیخ محمدعلی روشن، در توی مجلس سنگی برای او پرتاب کرد که به سر او خورد، به عنوان اعتراض به عنوان اینکه با نیروی بیگانه سازش و همکاری کرده است و افکار عمومی هم یک نوع چنین اعتراضی به او داشتند. مرحوم دکتر مصدق هم به علت نقشی که او درباره‌ تجدید قرارداد نفت در دوره رضاشاه با انگلیس‌‌ها داشت... فروغی را گناه‌‌کار می‌‌دانست و حتی عنوان خیانتکار به او داد. ولی حالا که زمان گذشته است و قضاوت ما می‌توانیم بکنیم، نظر شخص خود من بر این است که فروغی مرد خیانتکاری نبود... نوشته‌هایی که از او باقی مانده، نوشته‌های بسیار ذی‌قیمت است. در غالب رشته‌ها، کتاب نوشته است، کتاب‌‌های درسی، در فیزیک، در تاریخ، در اقتصاد، در فلسفه. اولین کتاب اقتصادی که در خارجه ترجمه شد و سال‌های سال در مدرسه سیاسی تدریس می‌شد، کتابی بود که او ترجمه کرده بود و بعد هم در دوره‌های آخرش به کار فلسفه پرداخت... در این موقع که او نخست‌وزیر شد نقشی که به کار برد نقشی بود که برای ایران مفید بود و کاری غیر از آن نمی‌شد کرد.»
فریدون زندفرد (نویسنده و دیپلمات برجسته کشورمان) نیز در کتاب «محمدعلی فروغی در صحنه دیپلماسی بین‌الملل» می‌نویسد که با تنظیمِ پیمان سه‌جانبه به ‌طور عملی ایران به صفِ متفقین می‌پیوندد و «حالا سند حقوقی بین‌المللی در دست است که خروج بدون قید و شرط نیروی بیگانه را در تاریخی معین تضمین می‌کند و نیروهای اشغالگر به صورت نیروهای متفق مستقر در خاک ایران تغییر شکل می‌یابند.»
امیرتیمور کلالی، رییس ایلِ تیموری، که در زمانِ نخست‌وزیری مصدق، مدتی وزیرِ کار و مدتی وزیرِ کشور بود و سرپرستی شهربانی کلِ کشور را هم برعهده داشت (در مصاحبه با تاریخ شفاهی هاروارد) فروغی را مردی دانشمند خوانده و می‌گوید که روزی در نشستِ خصوصی مجلس، فروغی صحبت می‌کرده و به قدری قشنگ استدلال می‌کرده که او روی کارتی که برای فروغی می‌فرستد، این‌گونه می‌نویسد: «خدا گواه است اگر بوعلی سینا هم در قید حیات بود، بهتر و جالب‌تر از شما نمی‌توانست استدلال کند.»
گبهارد لبرشت فون بلوشر(Gebhard Leberecht von Blücher) که در نخستین سال‌های سلطنت رضاشاه سفیر آلمان در ایران بود و با روشنفکران ایرانی نشست و برخاست داشت نیز چنان‌که در کتاب «ایرانیان و اندیشه تجدد» اثر جمشید بهنام آمده، می‌نویسد: «توقف در اروپا باعث می‌شد که دانشجویان ایرانی در جوار تحصیلات تخصصی خود ضمنا با اشکال مختلف زندگی اروپایی و طرز تلقی‌های آنها از زندگی آشنایی حاصل کنند و البته متعاقب تاسیس کارخانه‌ها نحله‌های مختلف اقتصادی اروپا نیز اضطراراً به ایران وارد می‌شد. اما پای جهان‌بینی خاص اروپایی با طرز تفکر خاص مربوط به آن الزاما با آنچه گفته شد به ایران باز نشد. هیچ یک از کسانی که با من در این موضوع وارد بحث شدند به خوبی و روشنی فروغی این نکته را درک نمی‌کرد... وی خود تا عمق حکمت و فلسفه اروپا نفوذ کرده بود و این رسالت را برعهده خود می‌دید که همچون واسطه‌ای این دنیا را دراختیار هم‌وطنان‌اش بگذارد.»


نظرات شما