اخبار محرمانه - شرق / متن پیش رو در شرق منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
زهرا جعفرزاده| بامداد امروز، یک سال پیش، موشک بود که بر سر تهران بارید. آنها که خواب بودند و نشنیدند صبح با خبرها شوکه و آنها که بیدار شدند، صدای انفجارها، قلبشان را از جا درآورد. بامداد بیستوسوم خردادماه ۱۴۰۴، روز بهت، حیرت و آشفتگی بود. آن روز و 11 روز بعدش، روایتهای بسیاری منتشر شد؛ خانوادههای بسیاری داغدار و هزاران نفر عزادار ازدسترفتن عزیزانشان شدند. امروز داغ خانوادهها تازه است، درست مانند یک سالی که گذشت و جنگ دومی که برایشان یادآور تمام رنجهای 12 روز موشکباران بود. آنها این روزها در پی برگزاری مراسم هستند؛ مراسم یادبود یک سال نداشتنشان.
بازار 

کاش خودم هم رفته بودم
«محمد» یکی از آنهاست؛ پسر جوان ۳۰سالهای که پیش از این «شرق» در روزهای نخست جنگ 12روزه، آنچه را بر او و خانوادهاش گذشت، گزارش کرد و اکنون در آستانه اولین سالگرد، به سراغش رفت. «محمد»، پدر، مادر و خواهرش را در سومین روز جنگ که یکشنبه ۲۵ خرداد بود از دست داد و هنوز سوگوارشان است. ساعت سهونیم بعدازظهر آن روز برای محمد تمام نمیشود؛ تصویر آن لحظه که به سمت خانه رفت و خیابان را بسته دید، به آن ساختمانی که فروریخت و پلاکی که دیگر نبود، روی دیوارهای مغزش آویزان است. به آن خیابان و به آن پلاک برمیگردد؛ پلاک شماره ۶ خیابان اشرفی و هرآنچه گذشته را مرور میکند که چطور جنازه پدر و خواهرش را بیرون کشیدند و چطور بعد از نزدیک به دو هفته، بخشی از پیکر مادر پیدا شد. «محمد» با دستان خودش با پیکری کمرمق در مقابل چشمان بهتزده دوستان و آشنایان، خواهر، مادر و پدر را در خاک کرد و آرام نگرفت. او بارها به پلاک ۶ کوچه اشرفی بازگشت. رفت، مقابل ساختمان فروریخته ایستاد، چشمخانهاش خیس شد و بازگشت. هرجای شهر که باشد، مسیر به خانه پدری ختم میشود.
این یک سال چطور گذشت؟
«وقتی خاطرات را مرور میکنم میگویم چقدر پوستکلفت بودم و چقدر هیچچیز عادی نشد».
«محمد» هرچقدر خاطرات را بالا و پایین میکند، به اینجا میرسد که چه کاری از دستش بر میآمده: «اوایل میگفتم کاش خودم هم با آنها رفته بودم. چرا آن روز نبودم؟ چطور شد که آن ساعت از روز خانه نبودم، درحالیکه باید زودتر به خانه برمیگشتم. بعد که اتفاقات را مرور میکنم، میگویم شاید من ماندم تا پیکر خانوادهام پیدا شود. تا آزمایش دیانای بدهم و از طریق آزمایشهای من بتوانند بخشهایی از پیکر خانوادهام را شناسایی کنند». محمد مادرش را بعد از حدود دو هفته از آوار پیدا کرد. خودش رفت آتشنشانی را خبر کرد، خواهش و التماس کرد و با هماهنگی کلانتری توانست گروهی را به محل بفرستد. از آن روز، «شرق» گزارشی با عنوان «آوار خانه شماره ۶» منتشر کرد و جزئیات آنچه گذشت را نوشت.
چه کسی در این یک سال کمکت کرد؟
«اوایل مشاوره روانشناسی میگرفتم. خیلی هم به من کمک کرد، اما در نهایت خود آدم است که میتواند به خودش کمک کند. هیچچیز هیچوقت عادی نمیشود. اینکه یکباره کل خانوادهات را از دست بدهی اصلا اتفاقی طبیعی نیست. خیلی وقتها به خانه پدری برمیگشتم. یا مثلا مسیرم آن سمتی بود یا مشخصا به آنجا میرفتم. آنجا آخرین جایی بود که عزیزانم زندگی میکردند. یک احساس تعلق به آن مکان دارم. آن خانه تخریب شده اما جایش چیزی ساخته نشده و کسی هم جای خانوادهام آنجا زندگی نمیکند. بنابراین هنوز تصور میکنم آنجا خانهمان است». تُن صدای محمد از پشت تلفن تغییر میکند و میلرزد: «در این یک سال آدمهای زیادی کنارم بودند. از دوست و فامیل تا همکار و... . سعی کردم کار و ورزش کنم. خودم را سرگرم کردهام. اما در نهایت وقتی آخر شبها به خانه بر میگردم، صدای موزیک را که بلند میکنم ناخودآگاه چشمانم خیس میشود. صورتم خیس میشود».
خوابشان را میبینی؟
خواب پدر و خواهرم را زیاد. اما مادرم را ندیدهام. خیلی دوست دارم خوابش را ببینم. اطرافیان هم زیاد خوابشان را میبینند که خوشحالاند.
در جنگ اخیر وقتی صدای موشکباران میشنیدی، به هم نمیریختی؟
چرا خیلی. مخصوصا یکی، دو هفته اول. حتی برایم عجیب بود که دچار حمله عصبی شدم. مدام به این فکر میکردم که پدر، مادر و خواهرم آن لحظه که موشک خورده چه حسی داشتند. یا وقتی صدای جنگنده میآمد میگفتم اگر الان برای خودم اتفاقی بیفتد چه کسی دنبالم میآید.
او میگوید در این یک سال شهرداری، بنیاد شهید و امور ایثارگران با او همکاری زیادی داشتهاند و همیشه خوب جوابش را دادهاند. اما مشکلش همچنان با صاحبخانه است. او مبلغ ودیعه خانه را که یک میلیاردو ۵۰۰ میلیون تومان بود، از شهرداری گرفته و موعد بازگرداندن همین روزهاست اما صاحبخانه پول را نداده و او مجبور شده یک سال دیگر از شهرداری مهلت بگیرد. هنوز دادگاه میرود تا پول را از صاحبخانه پس بگیرد و هر بار ناامیدتر برمیگردد. خانوادهاش را شهید اعلام کردهاند؛ هرچند پروسه احراز هویتشان بسیار طولانی بود؛ پاییز سال گذشته بود که به عنوان شهید تأیید شدند. پنجشنبه که بیاید، مراسم سالگرد خانواده موسوی است.
سخت گذشت، خیلی سخت
آفتاب در میان آسمان دوم تیرماه بود که زندان اوین موشک خورد و جان «لیلا جعفرزاده» را گرفت؛ لیلا زن ۳۵سالهای بود که همراه پدرش برای آزادکردن همسرش به زندان رفته بود. به پدر گفت تو ماشینت را پارک کن و دنبالم بیا. خودش به سمت دادسرای زندان رفت و دیگر برنگشت. پدر آن سوی خیابان بود. به سمت دخترش دوید اما اثری پیدا نکرد. وقتی برگشت سربازان را دید که در آتش میسوزند. لیلا دختر دوسالهای دارد به نام نیلا. وقتی رفت، یک سال داشت و حالا صدایش از پشت تلفن میآید که از مادربزرگش میخواهد عکس مامان لیلا را نشانش دهد.
مادر لیلا زن پرحرفی نیست، نمیتواند احساساتش را به زبان آورد، اما صدایش غم دارد: «ما جمع کرده و به شهرستان رفته بودیم. دخترم اما دنبال کارهای آزادکردن همسرش بود که بهخاطر بدهی در زندان بود. سه روز پشت سر هم برای کارهای اداری به اوین میرفت و روز آخر پدرش همراهش بود که این اتفاق افتاد». پیکر لیلا دو ترکش خورده بود. نیلا دختر لیلا آن روز که مادرش را از دست داد یک سال و دو روزش بود و روزهای کمی به تولد دوسالگیاش مانده. نیلا حاصل زندگی هشتساله پدر و مادرش است.
نیلا متوجه نبود مادرش است؟
مدام مامان مامان میکند. خیلی وقتها گوشی موبایلم را میگیرد و دنبال عکس مادرش میگردد. هرکس تلفن میکند میگوید بهش بگو مامانم را بیاورد.
این یک سال چطور به شما گذشت؟
خیلی سخت، خیلی. لیلا یکی از چهار فرزند خانواده است. حالا رفته و دخترش را جای خود به خانواده برگردانده است. مادر لیلا پولی را که بنیاد شهید داده خرج نوهاش میکند و حالا دنبال یک وام از بنیاد است تا بتواند برای دخترش مراسم سالگرد بگیرد: «وام صد میلیون تومانی با ۲۳ درصد سود میخواهم بگیرم. پول نداریم مراسم بگیریم».
یک قبر برای مادر و فرزند
روزنامه «شرق» گزارش جانباختن «زهرا عبادی» و «مهراد»، پسرش را سال گذشته اوایل تیرماه بعد از آتشبس منتشر کرد. پیکر مادر و پسر خردسالش چندین روز بعد از موشکباران پیدا شد و داغی شد بر تن خانواده عبادی و همسرش. همسر در این یک سال گوشهگیر شده؛ با کسی حرف نمیزند و حوصله هیچکس را ندارد. معصومه عربی، دخترخاله و همسر برادر زهرا عبادی است. دقایقی قبل از انفجار دوم تیرماه اوین، با زهرا حرف زده بود. زهرا مددکار زندان اوین بود و آن روز رفته بود تا بتواند از مدیرش مرخصی بگیرد. مهراد را هم با خود برده بود تا آنها ببینند فرزند خردسالی دارد و جایی ندارد او را نگه دارد و با مرخصیاش موافقت کنند. دخترخاله با او تماس گرفت و گفت شب به خانه بیاید و مهراد را بگذارد پیش آنها. زهرا هم پذیرفته بود، اما گوشی را که قطع کرد، همه چیز تمام شد. آنها تمام بیمارستانها را برای پیداکردن پیکرها زیر پا گذاشتند، اما در نهایت آنها را زیر آوارها پیدا کردند: «پیکر زهرا و مهراد چند روز بعد پیدا شد. بدنشان سالم بود، فقط از ناحیه چشم آسیب دیده بودند». زهرا عبادی وقتی جان باخت ۵۲ساله بود و پسرش مهراد چند ماه بعدش باید به پیشدبستانی میرفت. مادر هشت سال پیش ازدواج کرده بود و بارداری سختی داشت.
همسر زهرا چطور است؟
خیلی حال بدی دارد. ما فقط میگوییم خدا به فریادش برسد. زندگی خیلی خوبی داشتند، اما یکشبه همه چیز تمام شد. هنوز در شوک است و حتی نمیخواهد با کسی رفتوآمد داشته باشد.
آنها پاییز و زمستان خوبی نداشتند؛ تمامش در سوگ گذشت و برادر که همسر خانم عربی است، مدام گریه میکند. زهرا یک خواهر بزرگتر از خود داشت که دو سال پیش جان باخت و از همان موقع تبدیل به همدم مادرش که آلزایمر دارد شد. مادرش از میان همه فقط زهرا را میشناسد و وقتی دخترش را از دست داد، نفهمید چه شده. از آن وقت مدام به عکسهایش نگاه میکند و گلایه میکند چرا به دیدنش نمیرود و چرا بچهاش را نمیآورد: «مادرش همیشه میگوید چرا زهرا به من سر نمیزند و ما نمیدانیم چه جوابی بدهیم».
موشکباران جنگ اخیر، چقدر شما را به هم ریخت؟
خیلی برایمان سخت بود. من که دارو مصرف میکنم. همسرم گریه میکند و حالمان واقعا بد است. همسرم مرتب میگفت ما میفهمیم حال خانوادههایی که عزیزشان زیرآوار است چیست. حتی پسرم میگفت برای کمک به آواربرداری و بیرونآوردن پیکرها آماده است. این جمعه که بیاید، قرار است مراسم سالگرد بگیرند. زهرا و مهراد را در یک قبرستان در محله یافتآباد که نزدیک خانهشان است به خاک سپردهاند. مهراد و زهرا یک مزار دارند.
رو به آسمان کردم و گفتم آنها را برگردان
بیستوسوم خرداد به سراغ پدر فاطمه رفته بودند. موشک درست به طبقه سوم بلوک ۱۲ شهرک شهید چمران اصابت کرد و همراه با آن، ۱۴ طبقه ساختمان فرو ریخت. منصور عسکری فیزیکدان هستهای بود، اما بامداد ۲۳ خرداد، خودش، همسرش، دخترش و نوهاش شهید شدند. مرضیه عسکری پزشک بود و آن شب همراه دختر سهسالهاش، زهرا در خانه پدری به سر میبرد. قرار بود «فاطمه»، دیگر خواهر خانواده، همراه با پسرش هم در خانه پدری بمانند که در نهایت به خانه خودش برمیگردد. فاطمه بیدار بود که صدا را شنید. اول تصور کرد رعدوبرق است، اما کمی که گذشت از شبکههای اجتماعی و کانالهای خبری فهمید موشکباران است و درست هم به شهرک چمران خورده. به همسر مرضیه تلفن کرد، او در خانه بود و همه با هم به سمت شهرک شهید چمران رفتند.
آن شب چه حالی داشتید؟
اول به مادرم زنگ زدم، در دسترس نبود. بعد به پدرم و خواهرم، آنها هم در دسترس نبودند و در نهایت با همسر خواهرم به سمت خانهشان رفتیم. کل بلوکشان فرو ریخته بود. طبقات اول تا ششم آوار بود و هفت تا ۱۴ آتش گرفته بود. فاطمه آرزو میکرد همراه خانوادهاش بود و همانجا با هم از دنیا میرفتند: «من تمام خانوادهام را از دست دادم».
همسر خواهرتان چطور است؟
خیلی حال بدی دارد و مدام میگوید حالم بد است. بهشدت به هم ریخته و شرایط خوبی ندارد. مدام دلتنگ میشود. فاطمه تمام آن پنج روزی که به دنبال پیکر عزیزانش بود، رو به آسمان کرده و از خدا خواسته تا آنها را به او برگرداند؛ خواستهای که به گفته خودش منطقی نبود اما دنبال معجزه بود: «پیکر مادرم هیچوقت پیدا نشد. از پدرم هم تکههای کمی پیدا کردند. فقط خواهر و خواهرزادهام پیدا شدند که قابل شناسایی نبودند. زهرا، خواهرزادهام، در آخرین روز آواربرداری برای پیداکردن اجساد پیدا شد». زهرای سهساله و مرضیه ۴۱ساله را در قبرستانی در گرگان به خاک سپردهاند؛ در شهر همسرش. آنها را کنار هم در دو مزار قرار دادند.
جنگ اخیر چقدر شما را به هم ریخت؟
من در جنگ قبلی اصلا متوجه موشکباران نبودم. تمام روزها روی آوارها دنبال پیکرها و وسایل خانوادهام میگشتم. اصلا نفهمیدم کجا بمباران میشد. وقتی جنگ بعدی رخ داد، تازه متوجه صداها شدم.
او آخرین بار، سهشنبهشب بر سر آوار خانه پدریاش بود: «برایشان یادبود گرفته بودند، اما خودمان امروز که بیستوسوم خرداد است، در امامزاده صالح مراسم داریم».
در این مدت به خانه پدری سر میزدی؟
بله خیلی. من تا نهم اسفند که جنگ دوباره شروع شد، مدام بالای سر آوارها بودم. پدرم دستنوشتههای زیادی داشت و شعرهایش را در دفتری مینوشت. دنبال آنها بودم، اما هیچچیز پیدا نکردم جز لباسها و وسایل شخصی.
فاطمه در این مدت بارها به اشتباه سر از شهرک شهید چمران درآورده است؛ در مسیر دیگری بوده، اما خودش را در محله خانه پدری دیده است.
برای بسیاری از آنها، تقویم یک سال جلو رفته است، اما بخشی از زندگیشان هنوز در همان خیابانها، کنار همان آوارها و پشت همان شمارههای خاموش تلفن جا مانده است. یک سال بعد، شمعها در یادبود عزیزان روشن میشود و نامها دوباره بر زبان میافتد، اما برای بازماندگان این روزها، یادآور «نبودن» که رهایشان نمیکند.